شمس سراج عفيف

529

تاريخ فيروزشاهى ( فارسى )

ملك سليمان چو گرفتى مناز * كز سر مورى ز تو پرچسند باز ، 45 . ملك شاه و محمود و نوشيروان * كه بردند گوى از همه خسروان ، 93 . ملك و ديو هردو حيرانند * آدمى ملك خويش ميرانند ، 67 . من آن آفتابم كه اينك ز راه * ز مغرب به مشرق كشيدم سپاه ، 156 . من آن مورم كه در پايم بمالند * نه زنبورم كه از نيشم بنالند ، 434 . من كيم تا همه عالم بنهم پاى طلب * ز انكه در كوى تو سرهاى سران پا مالند ، 277 . من نام ترا بر كف خود بنگارم * پس ديده بران نام نهم خون بارم ، 279 . من نفروشم گليم من نفروشم * گر بفروشم برهنه ماند دوشم ، 406 . منصور شدند دوستانت * مقهور شدند دشمنانت ، 71 . مىكرد به خلق زندگانى * دستور شده به كاردانى ، 402 . نازاده نكو به خانه دختر * چون زاد بلا به مرد بهتر ، 352 . نباشم چنان عاجز و روز كور * كه برگردم از جنگ بيدست زود ، 249 . نبايد كه آن آتش آيد بتاب * كه ننشيند آنگه به درياى آب ، 158 . نخواهند كين تازه دارند مهر * مگر كز روش باز ماند سپهر ، 159 . ندانم كس از مردم روشناس * كزان مردمى نيست بر وى سپاس ، 89 . ندانى كه من با چنين دستگاه * كه بر چرخ انجم كشيدم سپاه ، 249 . ندانيم مقصود اين شهريار * چه بود از گذر كردن اين ديار ، 154 . نشست از بر باره ره نورد * بر آراست لشكر به رسم نبرد ، 194 . نگه كن كه چون مادر مهرسنج * بران طفل خود چند بردست رنج ، 21 . نماند ستمكاره بد روزگار * بماند برو لعنت كردار ، 459 . نميدانم كه ميآيد كه از ره گرد ميخيزد * چنين دانم همون آيد كه بردابرد ميخيزد ، 55 . نمىدانى كه از بهرچه تقدير * ترا بر لوح هستى كرد تصوير ، 386 . نه آن كرد با مردم از مردمى * كه آيد در انديشهء آدمى ، 91 . نبينى دو شاه است شطرنج را * كه بر هر دلى نو نهد رنج را ، 149 . نه چندان آرزومندم كه وصفش در بيان آيد * اگر صدنامه بنويسم حكايت بيش از آن آيد ، 367 . نه حسنش غايتى دارد نه سعدى را سخن پايان * چو ميرد تشنه مستسقى و دريا همچنان باقى ، 27 . نى هركه گوش و چشم و دهن دارد آدمىست * بس ديو را كه صورت فرزند آدم‌ست ، 462 . نيت خيريست كه امروز هست * وعدهء فرداش مكن كان خطاست ، 369 . نيست سرآغازتر از آدمى * نيك سرانجام‌تر از مردمى ، 356 . نيك بخت از بلا كران گيرد * عبرت از حال ديگران گيرد ، 78 . نيكى خو كن چون ترا دست‌رس است * كين عالم يادگار بسيار كس است ، 26 ، 333 . نيكى و بدى هم او كناند * حكمى به نفاذ مىرساند ، 53 .